|
شاید اینجا بتونم خودم باشم
|
آدرس این وبلاگ تغییر کرده.لطفا برای خوندن بقیه مطالبروی اینجا کلیک کنید
پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.
از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن...یا از دست دادن ندارم. مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ،از بالا ،از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی ، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت ، نخواهی دید...همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا ،دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود.من هم یکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو ! همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دیر و...گاهی ناتمام. ناتمام از کنارم رد شوید و سنگ ها را از راهم جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم
یك روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این كه یك « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم كه آمدی ، من آن جا پیدایت می كنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می كند جهنم!
از دوران دبستان فقط حیاط بزرگ و تپه خاکی وسط اون یادم میاد که برای روزهای جنگ اونج درستش کرده بودند.درسم بدک نبود ولی جزء شاگرد زرنگها هم نبودم.استعدادم بیشتر تو درسهای حفظ کردنی و هنری خوب بود.بعد از یک سال زندگی در مهمانسرا که قبلا در باره اون نوشته بودم به خانه های سازمانی نقل مکان کردیم.خانه ای حدود هفتاد و خورده ای متر و دارای سه اتاق.که یکی از اتاقها به خاطر بزرگتر بودن از بقیه پذیرایی شده بود.اینم بگم که وقتی تو مهمانسرا بودیم از یکی از پسرای همسایمون خوشم میومد ولی اصلا نمیدونست.وقتی به خانه های سازمانی رفتیم اونها هم خونشون روبه روی خونه ما بود.ولی اون موقع اون حس من از بین رفته بود و او فقط در حد یه دوست و هم بازی بود که بعد از اینکه به راهنمایی رفتم ارتباط دوستانه و بازی من به دلیل مذهبی بودن خانواده اونا و شرایط خفقان آور اون محیط با پسرهای هم محلیمون قطع شد و من وارد دوره جدیدی از زندگی شدم.و اون هم زمانی بود که وارد مرحله بلوغ جوانی رسیدم.البته این تغییرات در من خیلی زود اتفاق افتاد .
بعد از اتمام دوره دبستان.تابستون بود . مهمون داشتیم دوتا از خاله هام به اتفاق خونوادشون به خونمون اومده بودن.صبح مثل همیشه بیدار شدم و رفتم دستشویی که دیدم ....تا برگردم و تشک رو جمع و جور کنم دیدم که بعله تشک هم خونی شده و من از خجالت آب شدم.البته یکی دو روز قبلش دل درد داشتم ولی دلیلشو نمیدونستم.خیلی دیدن اون صحنه برام وحشتناک بود چون شوهر خاله ام (خدا بیامرز)داشت رختخواب ها رو جمع میکرد و ....بیخیال.
تو خونه واده کشمکش زیاد بود و بابا سر بعضی از مسائل با مامان بد دعوا میکرد و گاه گداری کتک کاری میکردند که این مسیله باعث یک جور سرخوردگی در من میشد. تمام بدنم از نگرانی به لرزه میافتاد و اشک مجالم نمیداد.دختر بزرگ خونه بودم به همین خاطر از بقیه خواهر برادرام بیشتر میفهمیدم و درگیری های مامان و بابا اثر بدتری روم میگذاشت.این وسط همیشه هوای مامانم رو داشتم حتی اگه از بابا هم کتک میخوردم.حدود سه ماه هم مامان قهر کرد وموند تهران و تو این مدت من شده بودم مارد بچه ها با اینکه فقط ۱۲ سالم بود.یادمه یه بار که دیرم شده بود برای رفتن مدرسه یادم رفت برای بابا توی املتی که براش درست کرده بودم روغن بریزم چون هول دیر کردنمو داشتم.ولی بابا مجبورم کرد که دوبار املت درست کنم و من مجبور شدم اونروز دیر برسم مدرسه و ....
سه ماه دوری از مامان برامون خیلی سخت بود و بابا اصلا سعی نمیکرد جای خالیش رو برامون پر کنه.بابا به خاطر یه مسئله بیخود با مامان درگیر شد و کارشون بالا گرفت طوری که بابا دیگه ملاحظه فامیل رو نکرد و مامان رو کتک زد
.مامان هم دیگه قبول نکرد برگرده و ما با چشمای گریون به خونه برگشتیم و موندیم با یه پدر عصبانی.یه مدتی هم عمه بزرگم اومد موند پیشمون.شنیده بودم که مامان میخواد از بابا جدا شه و شب و روزم شده بود گریه.روزهای بدی بود ولی خدا رو شکر با منت کشی های پی در پی بابا و نامه ای که من نوشتم به مامان همه چی به خیر گذشت.مامان دوباره اومد و خونه دوباره رنگ و بویی تازه به خودش گرفت.
پایگاه نظامی که ما توش زندگی میکردیم جای بسیار سرسبزی بود با درختای بلند و هوای بسیار تمیز و خلوت.جلوی هر خونه ای چندتا درخت میوه هم بود که بیشترشون زرد آلو بود.اما محیط بسیار مذهبی و خشکی داشت.دختر ها و پسر ها به شدت تحت کنترل بودند و اگر پسری از یه خیابو دوبار رد میشد میگرفتنش و میبردنش گروه ضربت (کلانتری).و هزار تا سوال ازش میکردن که چرا از فلان جا دوبار رد شدی.یک سری آدم گوسفند چرون هم شده بودن مآمور گشت تو خیابون ها.
دوران راهنمایی هم برای خودش عالمی داشت.دوستای خوبی هم داشتم که از همه بیشتر با یکیشون ارتباط بهتری داشتم به اسم فاطمه.هنوزم بهش فکر میکنم و دلم براش خیلی تنگ شده.خیلی زود از پایگاه رفتن چون پدرش به علت کهولت سن بازنشسته شده بود .بعد از اون دیگه ندیدمش و آدرسش رو هم گم کردم.از لحاظ درسی هم جزء شاگردای معمولی بودم ولی یه چند تایی مقام تو نقاشی آوردم که به مرحله استانی هم کشیده شد.بابا نقاش ماهری بود و هست و من این هنر رو از او به ارث برده بودم.اون موقع ها ارگ هم میزدم اون هم شنیداری و بدون اینکه کسی بهم یاد بده.عاشق موسیقی و هنر بودم.تصمیم گرفته بودم بعد از اتمام دوره راهنمایی رشته گرافیک رو انتخاب کنم.

همیشه آرزو داشتم یه فرد مهم بشم. یه آدم مشهور که یه کار بزرگ انجام بدم.یا تو یکی از رشته های هنری مطرح بشم.دیشب داشتم به همین موضوع فکر میکردم.یاد وسایل نقاشیم افتادم.چقدر دلم براشون تنگ شده بود .مدتها میشه که سر وقتشون نرفتم.دلم لک زده واسه یه کار جدید که خلق کنم و به آرامش برسم.میخوام فکرمو زوم کنم رو این قضیه.واسه پیشرفت هیچ وقت دیر نیست.راستی تو وقتی کوچیک بودی دوست داشتی چه کاره بشی؟من که عاشق خوانندگی بودم و نقاشی....
جلوی خونمون یه خیابون بود که اونور خیابون یه کویر به پهنای آسمون به چشم میخورد .یه کم دور تر یه تپه نسبتا بزرگ بود که پشتش یه آبگیر جا خوش کرده بود و من و دوستام همیشه از اینکه به اونجا بریم وحشت میکردیم. فکر میکردیم کسی رو کشتن و اونجا انداختن و اگه ما هم اونجا بریم به سرنوشت او دچار میشیم و خودمو رو میترسوندیم. البته اونجا ها پر از مار بود و اینکه ما بچه ها چه جوری جون سالم به در میبردیم از اونجا رو خودم هم نمیدونم.چون همش تو شن و ماسه ها بودیم و هر از گاهی رد پای ماری به چشممون میخورد. پشت خونمون هم پر بود از گلهایی شبیه گل داوودی.بر عکس جای قبلی که آب و هوای بسیار خوبی داشت و اطرافمون پر بود از گلهای سرخ و سنجاقکهای شیطون اونجا آب و هواش بسیار گرم و شرجی و خشک بود.گل و گیاه هم داشت ولی کم.واین گرما باعث میشد گاهی اوقات به بیماری های پوستی هم مبتلا بشیم.البته نه شدید .مامان و بابا روابط چندان خوبی با هم نداشتند و هر از گاهی شاهد دعواهاشون بودم و چون فرزند اول خانواده بودم بیشتر از بقیه غصه میخوردم.
هر دو شون سخت کوش بودند .ولی این وسط بابا خیلی ایرادگیر و عصبی بود و بیچاره مامان....و این وسط گاهی فتنه های مادر شوهر هم بی تاثیر نبود. ما حدود سه سال در جنوب زندگی کردیم .من اونجا رو خیلی دوست داشتم.هم به خاطر فیلمها و برنامه های تلویزیون ،چون برنامه های عمان رو هم میدیدیم و هم به خاطر دریا . زیاد اونجا میرفتیم. بابا خیلی اهل گشت و گذار بود و من هیچ وقت زیز ماسه ها خوابیدن رو از یاد نمیبرم.
بابا ماسه هارو مثل چاله میکند و ما میرفتیم توش میخوابیدیم. بعد رومون ماسهها رو میزیخت و فقط سرمون بیرون میموند .چقدر حس خوبی داشت برامون.. بعد هم که بیرون میومدیم یه راست میرفتیم تو دریا و بدنمون رو میشستیم.من تجربه ماهی گیری تو یه قایق وسط دریا رو هم اونجا بدست آوردم.
صبح بود .حدود ساعت ۴ .بیدار شدیم.مامان سالاد الویه درست کرده بود.بابا با یکی از بلوچ های اونجا قرار گذاشته بود که ما رو ببره ماهی گیری.همگی با صاحب قایق میشدیم ۶ نفر که رفتیم وسط دریا.به طوری که دور تا دورمون آب بود و موجهای آروم که انعکاس خورشید طلاییشون میکرد.چه درخشش زیبایی داشت .انگار یه لایه نازک روغنی روی آب دریا کشیده بود خدای مهربون.تا یه مدت همه چیز خوب بود.یه چندتا ماهی گرفتیم. یه گربه ماهی بین ماهیا اومد بالا که صاحب قایق گفت این ماهی خیلی خطرناکه و سریع انداختش تو آب.هوا داشت گرم میشد کم کم و ما هم که اولین بار بود که سوار قایق میشدیم حالمون داشت بد میشد.یه جور حالت تهوع.بعد از خوردن ناهار ماهیگیری رو ادامه دادیم.و بع از گرفتن حدود ۱۰ ،۱۱ تا ماهی به سمت خونه راه افتادیم. اونجا خوراک اصلیمون ماهی و میگو بود و موز و نارگیل.بابا خیلی از لحاظ خوراک بهمون میرسید.از لحاظ جسمانی هممون خوب بودیم ولی من از طرف بابا خیلی کمبود محبت داشتم و این برام خیلی سخت بود.چون او عادت نداشت قربون صدقه بچه هاش بره و من ....
ما حدود سه سال در اون منطقه زندگی کردیم.با همه خوشی ها و نا خوشیهاش.که البته به من خیلی خوش میگذشت.و بعد از اونجا به شهر زیبای همدان منتقل شدیم. نه خود همدان پایگاه نظامی اونجا. فکرشو بکن از یه جای خشک بی آب و علف بری به جایی که مثل جنگل میمونه .پر از درختای تو در تو و آب و هوای کوهستانی.وای که چقدر زیبا بود اولین دیدار ما با اون همه سرسبزی.ما با کامیون حمل اسباب اثاثیه رسیدیم به محل زندگی جدید.اونم شبانه.حس اون موقع الان اومد تو وجودم .یه مهمانسرای دو طبقه که هر طبقهش ۵ تا اتاق دو تایی داشت.ما طبقه دوم بودیم.کسانی که نازه به هر منطقه نظامی میرن اول تو یه جایی مثل مهمانسرا میرن و بعد جای اصایشون رو بهشون میدن.ما یکسال اونجا بودیم.برام اون محیط نا آشنا خیلی سخت بود و دور شدن از دوستای قدیمی سختتر.یه جورایی خجالت میکشیدم.دقیقا یادم نمیاد اولین کسی که باهاش دوست شدم کی بود.ولی فکر کنم با یه دو قلو دوست شدم.فاطمه و زهرا.ما با هم عصرها بیرون از محیط خونه بازی میکردیم.بازی خاص نه!همین که بیرون بودیم خوش بودیم و من مثل ندید بدید ها اون هوای پاک و سالم واستنشاق میکردم و از دیدن اون همه درخت لذت میبردم.دبستانی که توش ثبت نام کرده بودم از خونمون خیلی فاصله داشت و باید با سرویس میرفتیم.یادمه اولین روز که رفتم در مدرسه بسته بود و من مجبور شدم در بزنم.سه چهار بار این کار رو کردم.ولی کسی جواب نداد.گریم گرفته بود.رفتم و نشستم رو سکوی سیمانی که مثل پله به در مدرسه وصل میشد. و زدم زیر گریه.خانم ناظم که داشت وارد مدرسه میشد منو دید و پرسید چرا اینجا نشستی؟من هم قضیه رو گفتم.او هم خندید و گفت عزیزم تو خیلی زود اومدی و در ضمن در ورودی بچه از پشت مدرسه هست.خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم و وقتی از در پشتی رفتم دیدم تعداد کمی از بچه ها توی حیاط در حال قدم زدن هستند و بعضی هم نشستن و منتظرن تا زنگ بخوره ....و من هم با خیال راحت رفتم و گوشه ای از حیاط ایستادم.البته چون محیط برام نا آشنا بود کمی هم خجالت میکشدم....
چیزای دیگه ای که از اون پایگاه نظامی یادمه سینمای بدون سقفش بود که فقط موقع تاریک شدن هوا تازه باز میشد.فیلم هندی هم نشون میداد که من خیلی دوست داشتم.یادم نمیره که چه هوای خوبی داشت شبهای پر ستاره اونجا.فکر کن زیر نور ماه بشینی و روی صندلی های سیمانی فیلم مورد علاقت رو ببینی.
اخ اون روزا کجایین که یادتون بخیر.یادمه بابام اون وقتا که کوچیک بودیم تو چشمامون آب لیمو تازه میچکوند اونم یک قطره منم که ازش یاد گرفته بودم یه بار این کارو با دختر همسایمون کردم ولی قطره آبلیمو با هستش افتاد تو چش اون بنده خدا خودت میتونی حدس بزنی که چه بلایی سر اون طفلک اومد.جیغ و داد و گریش به هوا رفت....و مامانش که ......بیخیال![]()
اون عروسکی رو که از مکه(سال ۱۳۶۲) برام آورد هم هنوز دارم بچش تو بغلش ،موزیکال بود.اونشبو یادم نمیره.گفتم که دوران بچگیم خیلی زیبا بود .همش تو بازی و شیطنت و رویا پردازی.تهران هم که میومدیم تابستونا با دختر خاله ها و پسر خاله ها خوش بودیم.چه روزایی بود.فقط منتظر کوچیکترین تعطیلی بودیم که پرواز کنیم به تهران.به سوی خونه مامان بزرگم(مامان جان).
اکثر اوقات وقتی میرسیدیم همه دور هم جمع بودن خونه مامان جان و آقاجون.همه خاله ها و دایی ها.من هم که لحظه شماری میکردم برای دیدن دختر خاله ام ن* که خیلی با هم جور بودیم.تا میرسیدیم اونجا ولوله ای به پا میشد و صدای چاق سلامتی بود که به گوش میرسید.یادش به خیر چه خوب بود.ولی حالا نه مادر بزرگی هست و نه پدر بزرگی که بهونه ای واسه دور هم بودن پیش بیاد.خدا رحمتشون کنه .حالا اون خونه که زمانی خالی و پر میشد از مهمون داره متروکه میشه و دیگه کسی تو اون حیاط بزرگ بازی نمیکنه تا سر و صداش همسایه ها رو آزار بده.دلم برای اون روزا تنگه.خــــــیلی زیاد.
از وقتی خودم رو شناختم نسبت به مسایل جنسی نقطه ضعف داشتم. اما همیشه سعی میکردم جنس مخالف اینو نفهمه! خیلی هم نوازشی بودم و هستم.تو اون دوران با دختر خاله ام ن بیشتر از بقیه رابطه داشتم .البته نه کامل .دست خودمون نبود.یه غریزه قوی بود که روز به روز قوی تر میشد ولی طوری خودمون رو نشون میدادیم که کسی بویی نمیبرد.البته یکی دو بار مامانم و خالم سرزده این قضیه رو دیدن ولی به روی خودشون نمی آوردن ولی ما از خجالت آب میشدیم.خیلی وحشتناک بود.البته بگما این مسایل به خاطر اینه که پدر مادر جلوی بچهها ملاحظه نمیکنن و فکر میکنن بچه ها نمیفهمن.فقط کافیه یکبار این قضیه لو بره خدا میدونه چه تاثیری رو ضمیر نا خود آگاه انسان میذاره.
یادم میاد زنداییم که خیلی جوون بود یه بار ازم خواست که سینه هاش رو بخورم .نمیدونم چند سالم بود فقط میدونمکه خیلی کوچیک بودم.شاید پنج یا شش سال بیشتر نداشتم. البته به عنوان بازی.و با ...ور برم. اون هم با من این کار رو میکرد .اون موقع من از این کار چندشم میشد ولی به خاطر اینکه باهاش رو در بایستی داشتم قبول کردم.البته وقتی من باهاش ور میرفتم بدم میومد نه وقتی که اون باهام .... یا دختر خاله ام که اون موقع پونزده پونزده سال داشت...و این مسایل باعث شد که زود به بلوغ ج-ن-س-ی برسم.و ای کاش که این کار رو نمیکردند.
روزهای کودکی رو با هزاران خاطره سپری میکردم.اون زمان مامان بزرگم که پیر تر هم شده بود مدتی رو با ما سپری میکرد.به نظر من خیلی مهربون و دوست داشتنی بود.عصر ها ساکت بیرون از خونه روی یه صندلی مینشست و به دشت خشک و بی آب و علفی که بیشتر شبیه کویر بود و تک و توکی درخت توش رشد کرده بودن خیره میشد.و من در حال بازی با بچه ها هر از گاهی به نگاه میکردم.
اون وقتا نمیدونم اون خدا بیامرز به چی فکر میکرد...ولی حالا فسمتی از افکارش رو میتونم حدس بزنم.گذر عمر بد چیزیه و پیری وناتوانی از اون بدتر.مامان هم با همسایه ها تا حدود زیادی آشنا شده بود.و باهاشون رفت و آمدی میکرد.خونه ما تشکیل شده بود از یک لاین تقریبا هفتایی دقیقا یادم نمیاد عددشو و خونه ها چسبیده به هم و کنار هم قرار داشتند .اکثر خونه های سازمانی ارتش اینجورین .وقتی از خونه بیرون میومدم کمی که جلوتر میرفتم از دور یه هاله آبی رنگ میدیدم که نشانه عظمت خدا بود.دریای بیکران جنوب و نسیم گرمی که صورت کوچیکم رو نوازش میداد.
بابا هم تو یکی شهرستانهای کوچیک نزدیک پایگاه نظامی که خونه ما توش بود(علاوه بر اینکه به کار نظامی خود میرسید..چون بابا تو قسمت اوپراتور رادار هواپیما بود) یه رستوران کوچولو به پا کرده بود و همه نوع غذا توش درست میکرد.(همین حالا طعم و بوی غذا و اون محیط رو حس کردم) اخلاقش یه طوری بود که با همه بلوچی هایی که پیشش میومدن دوست شده بود.تا اونجا که به یکی از مراسمهای عروسیشون دعوت شدیم.آدمهای بسیار خونگرم و مهربونی بودند.بزرگ و به اصطلاح ریش سفیدشون پیرزنی به اسم*مادر*بود که به همین اسم صداش میکردند حلا اسم واقعیش چی بود رو نمیدونم. من هم یه دامن زرشکی پر پیلیسه کوتاه با یه بلیز همرنگ دامنم آستین کوتاه... موهام رو هم دم اسبی کرده بودم و دیگه فکر میکردم چه خبره و همه فقط به من نگاه میکنن و ....از همین فکر های کودکانه.میرقصیدم و احساس بزرگی میکردم.در حالی که تازه رفته بودم تو *نه سالگی.
برای احترام ما رو به یه اتاق نسبتا بزرگ بردن که توشم یه کولر گازی بود.خنک خنک (آخه ما تو خونمون پنکه سقفی بود و فن که زیاد خنک نمیکرد و مجبور بودیم از پنکه خونگی هم استفاده کنیم) و بعد سفر رو پهن کردند و غذایی رو که اسمشو نمیدونم چی بود سر سفره گذاشتند.ظروف خورش خوری بودند که توش خورشتی به رنگ فسنجون کمی تیره تر و تیکه های بزرگ گوشت .همین به خاطرم مونده و بعد ما رو تنها گذاشتند تا راحت غذامون رو بخوریم و الحق که چه کار خوبی کردند .ما هم که گشنه بودیم شروع کردیم.....
بعد از غذا به قول قدیمیا آفتابه لگن آوردن و ما دستامون رو شستیم و بعد یه هدیه به مامان(یه لباس بنفش خوشرنگ پاکستانی که همه جاش رو با پولک و آینه تزیین کرده بودند،مثل ستاره میدرخشید با شلوار و یه حریر بلند که روی اونها هم کار شده بود با دست. البته دوتا مدل لباس آوردن برای مامان یکی زرد خردلی بود و همینی که مامان برداشت ولی مامان تشکر کرد و فقط یکی رو انتخاب کرد و گفت همین یکی کافیه.و به منم یه موبند هندی دادند که تا یکی دو سال پیش داشتمش .
بعد از خوردن شیر چایی رفتیم برای مراسم عروسی. داشتند دست عروس خانم رو حنا کاری میکردند. البته رو دست من و مامان هم حناکاری کردند.خیلی برام جالب بود و دیدن رقصهای سنتی که شبیه رقصای هندی بود جالبتر.چون رقص هندی رو خیلی دوست داشتم.پسرهای جوون میرقصیدن و زنها پایکوبی میکردند.و این برای منی که تو یه خونواده نسبتا مذهبی رشد کرده بودم خیلی عجیب بود.نمیدونم چی شد که مامان جو زده شد و کفت اگه دوست داری تو هم برو رقص
منم رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن.به چشم اونا ما بچه تهرونی بودیمو کلی عزت احترام داشتیم و اینو تو رفتارشون هم نشون میدادند.
بعد هم دوماد رو آوردن دورش رو جوونای دم بخت گرفتن و بعد به صورت سنتی شستنشو سرمه تو چشاش کشیدن و آوردنش پیش عروس خانوم و بعد با رقص و پایکوبی سوار ماشین شدن و.........بخوام همشون بگم خیلی میشه.هیچوقت اون روزا از ذهنم پاک نمیشه..هیچوقت.روزهای خوبی بود اون روزا. یادم نمیره که شاگرد ممتاز شدم و بابا یه مداد نوکی و یه جعبه شبیه بازی بن ،بن ،بن برام خرید و داد به معلم که بده بهم . اونا نمیدونستن که من میدونم اون هدیه رو بابا خریده ،از طرف مدرسه بهم دادن ولی من میدونستم اون،کار بابا بود.
بیشتر از این سرت رو ردر نمیارم.به امید دیدار.

نوروزتون سر شار از بهار باد
دوران بچیگمو با شیطنت های دخترونه ام سپری کردم .و اون شیطنت های بچگونه از توی یه قفس بزرگ مرغ و خروس همسایه شروع شد.*س* دوست دوران بچگیم بود که بهم گفت بیا بریم اینجا آمپول بازی کنیم.من هم که از آمپول وحشت داشتم ..تا به خودم اومدم دیدم تو فقسه هستمو داریم به قول اون آمپول بازی میکنیم..اینجا بود که فهمیدم هر آمپولی درد نداره...
از اون موقع بود که ذهنم نسبت به این مسله حساس شد ولی با این حال هیچ وقت نخواستم به حریم مامان و بابا دست پیدا کنم هر چند که متاسفانه اونها به این مسئله دقت نمیکردن.و گاهی ناخواسته شاهد روابط آنها بودم. البته انگشت شمار و خیلی کم.
دوران ۴.. ۵ سلاگی یکی از قشنگترین دوران زندگیم بود. خانه هایی که از برگ درختا میساختیمو بازی های اون دوران هیچ وقت یادم نمیره و اون هوای پاک و زیبا همیشه چلوی چشامه و باز شیطنتهای بچه گانمون...یه بار مامانم فهمید و کلی دعوام کرد.با اینکه این کارها برام جالب بود ولی ته دلم احساس بدی داشتم .میدونستم خدا از دستم ناراحت میشه ولی....
از شش سالگی به اینور رو تو یکی از منطقه های جنوبی کشور سر کردیم به خاطر جنگ بابا برای اینکه در امان باشیم ما رو به اونجا برد.اونجا برای اولین بار در سن هفت سالگی عاشق پسری به اسم بهروز شدم که کلاس پنجم بود.هر وقت میدیدمش قلبم به طپش در میومدو هول میشدم .این عشق یک سال طول کشید.هیچ وقت نفهمیدم که اون هم منو دوست داشت یا نه؟!بعید میدونم.
تو دوران دبستان درسم خیلی خوب بود.نقاشی های زیبایی هم میکشیدم تا جایی که شهرتم
به سایر کلاسهای دیگه رسیده بود و روزی نبود که *هاچ زنبور عسل و ملکه* رو برای کسی نکشم و تو همین کشاکش نقاشی با خواهر بهروز که یک سال ازم کوچیکتر بود آشنا شدم و به بهانه یه نقاشی جدید پیشش میرفتم . چه روزهایی بود.
دوستای خوبی داشتم تو اون دوران.هیچ وقت بازی تو ساختمون های متروکه و پیدا کردن گوشفیل و صدفها رو از یاد نمیبرم.تو اون سن هم باز یکی از دوستام وقتی من به خاطر درس به خونشون رفته بودم به بهانه ای در باره مسایلی که نباید حرفهایی زد که باعث شد کمی ....البته فقط در حد کنجکاوی و بعد شده بود یه جور بازی.
سرت رو درد نمیارم.بقیشو بعدن برات میگم.یادت نره برام نظر بذاری...

خواب دیدم از تو دور شدم
وای که عجب خواب بَدی
گفتم بیا با هم بریم، گفتی که راهو بَلدی
هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد می زد، دیوونه از قفس پرید
صبح که رسید بیدار شدم، دیدم یه نامه روی در
نوشته بودی که سلام، مدتی رو میرم سفر
بُغضی نشست توی گلوم، خوابم یا این حقیقته
بازم صدات کردم ولی، دیدم سکوت جوابته
گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا
دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظههام گذشت، چشمام به کوچه خیره بود
من منتظر بودم بیاد، خیلی دلم تنگ شده بود
روزا مثل دیوونهها پرسه زنون تو کوچهها
شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بیصدا
مثل همون خواب سیاه، رفت و منو تنهام گذاشت
گفتن این قصه تلخ ارزش خوندن و که داشت
این سوالیه کا بارها از خودم میرسم...من کیم؟ و هر بار به هیچ جوابی که قانعم کنه نمیرسم بعد که کلی گیج و منگ میشم،بیخیال سوالی که از خودم رسیده بودم میشم.چیزی از دوران نوزادیم یادم نمیاد..چراشو نمیدونم...تنها زمانی که از بچگیم یادم میاد ،چهار،پنج سالگیمه که تو آبدانان با بچه های لاینمون هم بازی میشدم.عکسای تولدم یادمه با اون لباس عروس قشنگه و عروسک مامانیه.با بسر بچه ها و دختر بچه های محلمون چه عکسایی انداختیم.
خیلی شیطون نبودم به همین خاطر فقط یه جای شکستگی تو بدنمه اونم رو ابرومه که الان زیاد معلوم نیست.هنوز یادمه که سر جنگبازی بر علیه پسرا اینجوری شدم و دیگه تا الان بلایی سرم نیومده شکر خدا.بیشتر علاقه به خوندن داشتم و از وقتی خودمو میشناسم میخوندم.حافظه عجیبی هم واسه حفظ کردن شعر داشتم.البته الانم دارم!
بچه اول یه خوانواده هفت نفری هستم.یه خوانواده ارتشی که مجبور بودیم به خاطر شغل بابا هر چند سال یه بار به شهر های مختلف منتقل بشیم.البته از اون دوران ده ،یازده ،سالی میگذره و بابا دیگه مثل اون موقع ها با بچه ها کل کل نمیکنه.بهتر شده.از لحاظ مالی متوسط بودیم.بابا بیشتر به خوردو خوراکمون میرسید تا لباس و پوشاک،به همین خاطر از لحاظ سلامت فیزیکی چیزی کم نداریم.الانم همینطوره و این مامانو که به ظاهر زندگی اهمیت میده ناراحت کننده است.
بابا یه آدم منظبت،یه کم بی منطق و عصبی که اگه کسی به حرفش گوش نده ممکنه تنبیه بدنی بشه و مامان گاهی مثل باباست و گاهی بر عکس او ولی در کل نرمش و عواطفش خیلی بیشتر از باباست تا جایی که خواهر کوچولوم تا حدی بد رفتار و یاغی شده.

میدونم که با زیاد نوشتن حوصلتو سر میبرم...به همین خاطر بقیشو بعدا مینوسم .برام نظر بذار و بدون خیلی خوشحالم میکنی.بازم اینجا بیا.اینجا ر از حرفهای نگفته است.